حكيم زجاجى
1108
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نخفتند تا آن زمان كافتاب * برآورد آن خنجر تيزتاب بزد گردن خسرو زنگبار * هوا گشت پرمشك و كافوربار برون آمد از خيمه افشين چو شير * سوى قلعه شد با اميران « 1 » دلير برآمد ز ناگاه آواى زنگ * دليران نهادند سر سوى [ جنگ ] ز وقت سحر تا نماز دگر * همىرزم كردند با يكدگر فراوان ز گردنكشان گشت [ پست ] * سر كوه پرگردن و پا و دست چو شد مهر تابان به سوى نشيب * برون رفت پاى فلك در [ ركيب ] سوى جاى رفتند مردان مرد * چو برخاست خورشيد ، بنشست گرد سپيده كه خورشيد آمد پديد * رخ خاك شد چون گل بشكفيد سوى رزم رفتند مردان دين * برون آمدند آن سگان از كمين يكى هفته افشين چنان رزم كرد * برآورد از مشركان دود و گرد بسى غازى آن روزها شد شهيد * از آن قتل افشين به كين بردميد بر قلعه شد شير جوياى خون * نيامد از آن [ حصن ] يك تن برون [ بدانست ] افشين كه آن بدنشان * كمين كرده باشد پى سركشان ز فعل بد بابك آگاه شد * ز ماهى سرافراز بر ماه شد [ بد ] انديش از اين كمين كرده بود * ز افشين پركين بيازرده بود سپه برده با خويشتن شش هزار * ميان بسته چون شير در كارزار سرافراز افشين چو شير [ عرين ] * روان كرد آن لشكر بىقرين برفتند دنبال [ افشين ] چو تير * بر آن كوه چون شير نخجيرگير بگشتند بر كوه مانند باد * به جايى كه افشين كمين مىگشاد بدريد از نعل اسبان زمين * ستادند از بهر كين در كمين چو شد صبحدم گشت افشين سوار * روان شد نهفته در آن كوهسار به جايى كه بد خيل بابك نهفت * برفت و ز شادى چو گل مىشكفت چو نزديكى خيل ماجون ( ؟ ) رسيد * يكى تير [ از ] جعبه بيرون كشيد بفرمود تا . . . . . . . . . گردان سپاه * گرفتند بر دشمن شاه را [ ه ]
--> ( 1 ) اسيران